مصطفی خاکساری

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْهنگامى که رحلت جانسوز پیامبر(ص ) نزدیک شد، آن حضرت عمویش ‍ عباس ، و على (ع ) را به حضور طلبید، و به عباس فرمود: ((اى عموى محمد(ص )! آیا مى پذیرى که ارث محمد(ص ) را ببرى ، و قرض او را ادا کنى ، و به وعده هایش وفا نمائى ؟)).عباس ، پیشنهاد پیامبر(ص ) را نپذیرفت و عذر خود را چنین بیان کرد: ((اى رسول خدا! پدرم و مادرم به فدایت ، من پیرمرد و عیالوار هستم و ثروت اندک دارم وانت تبارى الریح : ((و تو در سخاوت با باد مسابقه گذاشته اى )) (یعنى مثل باد، پیاپى ، اموال خود رابه دامن فقرا و مستمندان مى ریزى ) چه کسى طاقت انجام وصیت تو را دارد!)).پیامبر(ص ) اندکى سر به پائین انداخت و سپس سر برداشت و بار دیگر فرمود:((اى عباس ! آیا مى پذیرى ارث محمد(ص ) را ببرى ، و قرضش را ادا کنى ، و وعده هایش را انجام دهى ؟)).عباس ، بار دیگر گفت : ((پدر و مادرم بفدایت ! من پیرمرد عیالمند و مستمند هستم و تو با باد ( در همت عالى و سخاوت ) مسابقه مى گذارى .(این تکرار پیامبر(ص ) شاید براى اتمام حجت بر عباس بود، و به خاطر اینکه براى مردم آشکار گردد که عباس مانند على (ع ) صلاحیت براى میراث دارى پیامبر(ص ) ندارد).در این هنگام پیامبر(ص ) فرمود: ((همانا وصیتم را به شخصى مى سپارم که کاملا صلاحیت دریاف آن را دارد))، سپس به حضرت على (ع ) رو کرد و فرمود:اى برادر محمد(ص ) آیا مى پذیرى که وعده هاى محمد(ص ) را اجرا کنى ، و قرضش را ادا کنى ، و آنچه را که از او به ارث مانده ، بگیرى ؟!)).على (ع ) عرض کرد:((آرى ، پدر و مادرم به قربانت ، سود و زیانش با خودم )).على (ع ) مى گوید: در این هنگام ، پیامبر(ص ) انگشترش را از دستش بیرون کرد و به من داد و فرمود: تا من زنده هستم ، این انگشتر را بدست خود کن ، هنگامى که آن انگشتر را گرفتم و در انگشت دستم نهادم و به آن انگشتر نگاه کردم ؛ فتمنیت من جمیع ما ترک الخاتم : ((… (آنچنان به نظرم بزرگ جلوه کرد) که آرزو کردم که در میان همه آنچه از پیامبر(ص ) مانده ، همین انگشتر را داشته باشم )) (که از جهت شرافت ، کرامت ، افتخار، برکت و عزت ، براى من کافى است ).سپس پیامبر(ص ) با صداى بلند، بلال حبشى را صدا زد و فرمود:((اى بلال ! آن کلاه خود، و زره ، و پرچم ، و پیراهن ، وذوالفقار و عمامه سحاب و جامه برد و کمربند و عصا را به اینجا بیاور)).بلال آنها را آورد، على (ع ) مى فرماید:((من تا آن لحظه ، آن کمربند را ندیده بودم ، قطعه و رشته اى آورد که چشمها را خیره مى کرد، و معلوم شد که از کمربندهاى بهشتى است )).پیامبر(ص ) فرمود: اى على ! این کمربند را جبرئیل برایم آورد و گفت : ((اى محمد! این را حلقه هاى زره بگذار، و در جاى کمربند به کمر ببند))، سپس ‍ دو جفت نعلین عربى طلبید که یکى وصله دار و دیگر بى وصله بود، و دو پیراهن خواست که بایکى به معراج ، و با دیگرى به جنگ احد رفته بود، و سه کلاه را خواست که یکى کلاه مسافرت و دیگرى کلاه روز عید فطر و قربان و روزهاى جمعه بود و سومى کلاهى که در نزد اصحاب ، آن را بر سر مى نهاد.سپس فرمود:((اى بلال ! دو استر شهباء و دلدل و دو شتر عضباء و قصواء، و دو اسب جناح و حیزوم را بیاور.اسب جناح همان بود که به در مسجد بسته مى شد، و پیامبر(ص ) براى کارهاى شخصى خود، مردى را مى فرستاد، تا بر آن سوار شود و با شتاب برود و کارهاى را انجام دهد.است حیزوم ، اسبى بود که پیامبر(ص ) (بر آن سوار مى شد و) به او مى فرمود:((به پیش برو اى حیزوم )) (اى بلند قامت و برجسته )، و همچنین بلال ، الاغى را که نام آن ((عفیر)) بود آورد.آنگاه پیامبر(ص ) آنها را تحویل على (ع ) داد و فرمود:((تا من زنده هستم ، اینها را در اختیار خود بگیر))(۱۷۴)
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۵/۰۴
مصطفی خاکساری

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی