نزول فرشتگان نزد على (ع ) بعد از پیامبر(ص ) در شب قدر
جمعه, ۴ مرداد ۱۳۹۲، ۱۱:۴۶ ق.ظ
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْهنگامى که رحلت جانسوز پیامبر(ص ) نزدیک شد، آن حضرت عمویش عباس ، و على (ع ) را به حضور طلبید، و به عباس فرمود: ((اى عموى محمد(ص )! آیا مى پذیرى که ارث محمد(ص ) را ببرى ، و قرض او را ادا کنى ، و به وعده هایش وفا نمائى ؟)).عباس ، پیشنهاد پیامبر(ص ) را نپذیرفت و عذر خود را چنین بیان کرد: ((اى رسول خدا! پدرم و مادرم به فدایت ، من پیرمرد و عیالوار هستم و ثروت اندک دارم وانت تبارى الریح : ((و تو در سخاوت با باد مسابقه گذاشته اى )) (یعنى مثل باد، پیاپى ، اموال خود رابه دامن فقرا و مستمندان مى ریزى ) چه کسى طاقت انجام وصیت تو را دارد!)).پیامبر(ص ) اندکى سر به پائین انداخت و سپس سر برداشت و بار دیگر فرمود:((اى عباس ! آیا مى پذیرى ارث محمد(ص ) را ببرى ، و قرضش را ادا کنى ، و وعده هایش را انجام دهى ؟)).عباس ، بار دیگر گفت : ((پدر و مادرم بفدایت ! من پیرمرد عیالمند و مستمند هستم و تو با باد ( در همت عالى و سخاوت ) مسابقه مى گذارى .(این تکرار پیامبر(ص ) شاید براى اتمام حجت بر عباس بود، و به خاطر اینکه براى مردم آشکار گردد که عباس مانند على (ع ) صلاحیت براى میراث دارى پیامبر(ص ) ندارد).در این هنگام پیامبر(ص ) فرمود: ((همانا وصیتم را به شخصى مى سپارم که کاملا صلاحیت دریاف آن را دارد))، سپس به حضرت على (ع ) رو کرد و فرمود:اى برادر محمد(ص ) آیا مى پذیرى که وعده هاى محمد(ص ) را اجرا کنى ، و قرضش را ادا کنى ، و آنچه را که از او به ارث مانده ، بگیرى ؟!)).على (ع ) عرض کرد:((آرى ، پدر و مادرم به قربانت ، سود و زیانش با خودم )).على (ع ) مى گوید: در این هنگام ، پیامبر(ص ) انگشترش را از دستش بیرون کرد و به من داد و فرمود: تا من زنده هستم ، این انگشتر را بدست خود کن ، هنگامى که آن انگشتر را گرفتم و در انگشت دستم نهادم و به آن انگشتر نگاه کردم ؛ فتمنیت من جمیع ما ترک الخاتم : ((… (آنچنان به نظرم بزرگ جلوه کرد) که آرزو کردم که در میان همه آنچه از پیامبر(ص ) مانده ، همین انگشتر را داشته باشم )) (که از جهت شرافت ، کرامت ، افتخار، برکت و عزت ، براى من کافى است ).سپس پیامبر(ص ) با صداى بلند، بلال حبشى را صدا زد و فرمود:((اى بلال ! آن کلاه خود، و زره ، و پرچم ، و پیراهن ، وذوالفقار و عمامه سحاب و جامه برد و کمربند و عصا را به اینجا بیاور)).بلال آنها را آورد، على (ع ) مى فرماید:((من تا آن لحظه ، آن کمربند را ندیده بودم ، قطعه و رشته اى آورد که چشمها را خیره مى کرد، و معلوم شد که از کمربندهاى بهشتى است )).پیامبر(ص ) فرمود: اى على ! این کمربند را جبرئیل برایم آورد و گفت : ((اى محمد! این را حلقه هاى زره بگذار، و در جاى کمربند به کمر ببند))، سپس دو جفت نعلین عربى طلبید که یکى وصله دار و دیگر بى وصله بود، و دو پیراهن خواست که بایکى به معراج ، و با دیگرى به جنگ احد رفته بود، و سه کلاه را خواست که یکى کلاه مسافرت و دیگرى کلاه روز عید فطر و قربان و روزهاى جمعه بود و سومى کلاهى که در نزد اصحاب ، آن را بر سر مى نهاد.سپس فرمود:((اى بلال ! دو استر شهباء و دلدل و دو شتر عضباء و قصواء، و دو اسب جناح و حیزوم را بیاور.اسب جناح همان بود که به در مسجد بسته مى شد، و پیامبر(ص ) براى کارهاى شخصى خود، مردى را مى فرستاد، تا بر آن سوار شود و با شتاب برود و کارهاى را انجام دهد.است حیزوم ، اسبى بود که پیامبر(ص ) (بر آن سوار مى شد و) به او مى فرمود:((به پیش برو اى حیزوم )) (اى بلند قامت و برجسته )، و همچنین بلال ، الاغى را که نام آن ((عفیر)) بود آورد.آنگاه پیامبر(ص ) آنها را تحویل على (ع ) داد و فرمود:((تا من زنده هستم ، اینها را در اختیار خود بگیر))(۱۷۴)
۹۲/۰۵/۰۴