مصطفی خاکساری

بسْم الله الْرحْمن الْرحیمْوقتی که امام (علیه السلام ) به کوفه رسید ، جوانی از اصحابش رغبت به نکاح کرد تا زنی را تزویج نماید . روزی آن حضرت ، نماز صبح را گزارده ، به یک فرمود : برو به فلان موضع که آنجا مسجدی است و بر یک جانب آن مسجد ، خانه ای است که مرد و زنی در آنجا صدا بلند کرده اند ، هر دو را نزد من بیاور .آن مرد رفته ، زن و مرد را به نزد حضرت آورد ، حضرت فرمود : امشب نزاع شما به درازا کشید ؟ جوان گفت : یا امیرالمومنین (علیه السلام ) ! من این زن را خواستم و تزویج کردم ، چون شب زفاف شد در خلوت در نفس خود نفرتی از او مانع نزدیکی شد ، و اگر توانایی داشتم در شب ، او را بیرون می کردم ، پس او غضبناک شد و میان ما درگیری شد تا این وقت که ماءمور شما ما را به حضور شما دعوت کرد .حضرت به حضار مجلس گفت : بعضی سخنان را نتوان در میان عموم گفت لذا شما بیرون روید . وقتی همه رفتند حضرت به آن زن گفت ، این جوان را می شناسی ؟ گفت : نه ، یا امیرالمومنین !حضرت امیر فرمود : اگر من خبر دهم چنان چه او را بشناسی ، منکر نمی شوی ؟ گفت : نه ، یا امیرالمومنین (علیه السلام ) فرمود : تو دختر فلان کس نیستی ؟ گفت : بلی ، فرمود : تو را پسر عمویی نبود که به هم میل و رغبت داشتید ؟ گفت : بلی ؛ فرمود : پدر تو ، تو را از او منع نمی کرد و او را از نزد خود اخراج نکرد ؟ گفت آری ؛ فرمود : فلان شب به خاطر کاری بیرون رفتی ، و پسر عمویت به اکراه با تو نزدیکی کرد و تو از او حامله شدی و پنهان از مادرت می داشتی و عاقبت مادرت اطلاع یافت ، از پدرت پنهان می داشتید ، و چون وضع حمل تو نزدیک شد مادر ، تو را در شب از خانه بیرون برد ، و تو در فلان جا وضع حمل نمودی و آن کودک را که متولد شد در جامه ای پیچیده و در خارج دیوار در جایی که قضای حاجت می کردند گذاشتید ، سگی آمد او را ببویدو تو ترسیدی که سگ او را بخورد ، سنگی انداختی و بر سر آن طفل آمد و شکست ، و تو و مادرت بر سر کودک رفتید و مادرت از جامه خود پارچه ای جدا کرد و سر او را بست ، بعد از آن ، او را گذاشتید و راه خود گرفتید و دیگر ندانستید که حال او چه شد .دختر چون اینها را از آن حضرت شنید ساکت شد . حضرت فرمود : به حق سخن گو ، دختر گفت : بلی ؛ قسم به خدا یا امیرالمومنین (علیه السلام ) که این کار را غیر از من و مادرم کسی نمی دانست ؛ حضرت فرمود : خداوند ذوالجلال ، مرا بر این کار مطلع ساخت و بعد فرمود : چون شما او را گذاشتید ، در صبح آن شب بنو فلان آمدند او را برده و تربیت کردند تا بزرگ شد و با اینها به کوفه آمد و آن کودک ، این مرد است که تو را خواست تزویج کند .اکنون پسر تو است و به جوان گفت : سرت را بگشا چون گشود ، اثر شکستگی بر سر او ظاهر بود؛ آنگاه فرمود : حق تعالی از آن چه بر او حرام بود نگاه داشت ، فرزند خود را بگیر و برو که در میان شما ازدواج نیست .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۲۵
مصطفی خاکساری
بسْم الله الْرحْمن الْرحیمْدر زمان خلافت عمر ، جوانی به نزد او آمد و از مادرش شکایت کرد و ناله سر می داد که :- خدایا بین من و مادرم حکم کن .عمر از او پرسید :- مگر مادرت چه کرده است ؟ چرا درباره او شکایت می کنی ؟جوان پاسخ داد : مادرم نه ماه مرا در شکم خود پرورده و دو سال تمام نیز شیر داده . . اکنون که بزرگ شده ام و خوب و بد را تشخیص می دهم ، مرا طرد کرده و می گوید تو فرزند من نیستی ! حال آنکه او مادر من و من فرزند او هستم .عمر دستور داد زن را بیاورند . زن که فهمید علت احضارش چیست ، به همراه چهار برادرش و نیز چهل شاهد در محکمه حاضر شد .عمر از جوان خواست تا ادعایش را مطرح نماید .جوان گفته های خود را تکرار کرد و قسم یاد کرد که این زن مادر من است .عمر به زن گفت :- شما در جواب چه می گویید ؟زن پاسخ داد : خدا را شاهد می گیرم و به پیغمبر سوگند یاد می کنم که این پسر را نمی شناسم . او با چنین ادعایی می خواهد مرا در بین قبیله و خویشاوندانم بی آبرو سازد . من زنی از خاندان قریشم و تابحال شوهر نکرده ام و هنوز هم باکره ام .در چنین حالتی چگونه ممکن او فرزند من باشد ؟ !عمر پرسید : آیا شاهد داری ؟زن پاسخ داد : اینها همه گواهان و شهود من هستند .آن چهل نفر شهادت دادند که پسر دروغ می گوید و نیز گواهی دادند که این زن شوهر نکرده و هنوز هم باکره است .عمر دستور داد که پسر را زندانی کنند تا درباره شهود تحقیق شود . اگر گواهان راست گفته باشند ، پسر به عنوان مفتری مجازات گردد .ماءموران در حالی که پسر را به سوی زندان می بردند ، با حضرت علی (علیه السلام ) برخورد نمودند . پسر فریاد زد :- یا علی ! به دادم برس ، زیرا به من ظلم شده و شرح حال خود را بیان کرد . حضرت فرمود : او را نزد عمر برگردانید . چون بازگردانده شد ، عمر گفت : من دستور زندان داده بودم . برای چه او را آوردید ؟گفتند : علی (علیه السلام ) دستور داد برگردانید و ما از شما مکرر شنیده ایم که با دستور علی بن ابی طالب (علیه السلام ) مخالفت نکنید .در این وقت حضرت علی (علیه السلام ) وارد شد و دستور داد مادر جوان را احضار کنند . او را آوردند . آنگاه حضرت به پسر فرمود : ادعای خود را بیان کن .جوان دوباره تمام شرح حالش را بیان نمود .علی (علیه السلام ) رو به عمر کرد و گفت :- آیا مایلی من درباره این دو نفر قضاوت کنم ؟عمر گفت : سبحان الله ! چگونه مایل نباشم و حال آنکه از رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم ) شنیده ام که فرمود :علی بن ابی طالب (علیه السلام ) از همه شما داناتر است .حضرت به زن فرمود : درباره ادعای خود شاهد داری ؟گفت : بلی ! چهل شاهد دارم که همگی حاضرند . در این وقت شاهدان جلو آمدند و مانند دفعه پیش گواهی دادند .علی (علیه السلام ) فرمود : طبق رضای خداوند حکم می کنم . همان حکمی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به من آموخته است .سپس به زن فرمود : آیا در کارهای خود سرپرست و صاحب اختیار داری ؟زن پاسخ داد : بلی !این چهار نفر برادران من هستند و در مورد من اختیار دارند . آنگاه حضرت به برادران زن فرمود :- آیا درباره خود و خواهرتان به من اجازه و اختیار می دهید ؟گفتند : بلی ! شما درباره ما صاحب اختیار هستید .حضرت فرمود : به شهادت خدای بزرگ و به شهادت تمامی مردم که در این وقت در مجلس حاضرند این زن را به عقد ازدواج این پسر در آورده ام و به مهریه چهارصد درهم وجه نقد که خود آن را می پردازم . (البته عقد صورت ظاهری داشت ) .سپس به قنبر فرمود : سریعا چهارصد درهم حاضر کن .قنبر چهارصد درهم آورد . حضرت تمام پولها را در دست جوان ریخت .فرمود : این پولها را بگیر و در دامان زنت بریز و دست او را بگیر و ببر و دیگر نزد ما بر نگرد مگر آنکه آثار عروسی در تو باشد ، یعنی غسل کرده برگردی .پسر از جای خود حرکت کرد و پولها را در دامن زن ریخت و گفت :- برخیز ! برویم .در این هنگام زن فریاد زد ((اءلنار ! اءلنار ! )) (آتش ! آتش ! )ای پسر عموی پیغمبر آیا می خواهی مرا همسر پسرم قرار دهی ؟ !به خدا قسم ! این جوان فرزند من است . برادرانم مرا به شخصی شوهر دادند که پدرش غلام آزاد شده ای بود . این پسر را من از او آورده ام . وقتی بچه بزرگ شد به من گفتند :- فرزند بودن او را انکار کن و من هم طبق دستور برادرانم چنین عملی را انجام دادم ولی اکنون اعتراف می کنم که او فرزند من است . دلم از مهر و علاقه او لبریز است .مادر دست پسر را گرفت و از محکمه بیرون رفتند .عمر گفت : ((واعمراه ، لولا علی لهلک عمر))- ((اگر علی نبود من هلاک شده بودم . ))(
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۱۹
مصطفی خاکساری
از حضرت امام صادق (علیه السلام ) نقل شده است که : در زمان خلافت امیرالمومنین علی (علیه السلام ) سه نفر را برای محاکمه و داوری به حضور آن حضرت آوردند ، جریان آنها به شرح زیر بود :مردی ، مرد دیگری را تعقیب می کرد ، تا او را بکشد ، و آن مرد از ترس جانش فرار می کرد ، سرانجام شخص ثالثی او را گرفت ، و تحویل آن شخص قاتل داد ، نفر چهارمی نیز این صحنه را تماشا می کرد ، ولی هیچگونه کمکی در ظاهر به قاتل انجام نداد ، سرانجام آن مرد ، مرد فراری را به قتل رسانید ! !علی (علیه السلام ) در مورد کیفر آنان دستور دادند :نفر اول را که قاتل بوده ، باید به قتل رسانند ، و نفر دوم را که باعث قتل شده ، و فراری را دستگیر کرده و به تحویل قاتل داده است ، باید به حبس ابد محکوم کرد ، تا تمام عمرش را در زندان سپری کند . و آن شخص ثالثی را که تماشاگر بوده ، و در برابر چشمان او ، مرد بی گناهی را به قتل رسانیده اند ، و وی هیچگونه دفاعی نکرده است ، باید چشمان او را از جایش بیرون آورده و نابینا کرد ! !و بدینسان کیفر بی تفاوتی را در برابر ستمگر و ستمدیده مشخص ساخت
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۱۸
مصطفی خاکساری
در حدیثی از امام باقر (علیه السلام ) می خوانیم که می فرمایند : در زمان حضرت علی دو نفر زن همزمان بچه ای را به دنیا آوردند ، جنس نوزادها ، یکی پسر و دیگری دختر بود .آن زنی که دختر زاییده بود ، پسر زن دیگر را برداشت ، و دختر نوزادش را به جای وی گذاشت و در نتیجه میان آن دو زن مرافعه ای پیش آمد و قرار شد علی (علیه السلام ) داوری کند .مولای متقیان در مسند قضاوت در قرار گرفته و زنان را به محاکمه کشانید ، ولی هیچکدام از آنان دست از پسر برنداشتند . و حضرت دستور داد : شیر مادران آن دو بچه را وزن کردند ، او را که شیرش سنگین تر بود ، پسر را به وی واگذار کرد ! (43) نظیر این جریان در مورد دو نفر کنیز پیش آمد ، که در زمان عمر اتفاق افتاد ، و او از قضاوت باز ماند ، و سرانجام امیرالمومنین علی (علیه السلام ) قضاوت آن دو را به عهده گرفت ، و برای رفع مخاصمه دستور دادند : اره ای بیاورند ، زنان گفتند : اره را چه کار دارید ؟ فرمودند : می خواهم بچه را دو نیم کنم ، و به هر کدام نصف او را بدهم ! ! آن زنی که در واقع مادر بچه بود گفت : بچه مال آن زن دیگری است ، من از ادعایم صرفنظر کردم .علی (علیه السلام ) فرمودند : بچه مربوط به همین زن است که دلش به حال او می سوزد ، و لذا بچه را به آن زن تحویل داد
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۱۷
مصطفی خاکساری
بسْم الله الْرحْمن الْرحیمْقومی از یهودیان نزد خلیفه دوم آمدند و گفتند : ((آمدیم تا از تو مطالبی را بپرسیم ، اگر صحیح جواب دادی مسلمان می شویم و از تو متابعت می کنیم ؛ خلیفه گفت : هر چه می خواهید بپرسید ؟ گفتند : ما را از قفلهای آسمان هفت گانه و کلیدهای آن آگاه کن ؛ از قبری که صاحبش را گردش داد مطلع ساز؛ از کسی که قومش را انذار داد نه از جن بود و نه از انس خبر ده ، مکانی که آفتاب فقط یک بار بر آن تابید و دیگر بر آن نتابید نام ببر؛ از پنج جانداری که در رحم خلق نشدند آگاه کن ، از یک و دو و سه و چهار و پنج و شش و هفت و هشت و نه و ده و یازده و دوازده تا توضیحات لازم را بده )) .خلیفه سرش را به زیر انداخت و چشمان خود را باز کرد و گفت : از من مطالبی می پرسید که نمی دانم ولی پسر عموی پیامبر همه سیوالهای شما را جواب خواهد داد .پس کسی را فرستاد خدمت امیرالمومنین (علیه السلام ) و از او خواست بیاید و جواب سو الهای یهودیان را بده ؛ حضرت وقتی تشریف آوردند ، خلیفه گفت : ای اباالحسن ! این قوم یهود از من مسایلی را پرسیدند که برای هیچ یک از آنان پاسخی ندارم .آنان گفتند : اگر جواب صحیح را بگویی اسلام می آوریم ، حضرت به آنان فرمود : ای قوم یهود ! سیوالات را بپرسید ، آنان همان سیوالات را دوباره تکرار کردند و حضرت فرمود : غیر از اینها سیوالات دیگری ندارید ؟ عرض کردند : نه ای پدر حسن (علیه السلام ) و حسین (علیه السلام ) .حضرت فرمود : ((قفلهای آسمان هفتگانه شرک به خدا است و کلیدش گفتن ((لا اله الا الله ))؛ اما آن قبری که صاحبش را گردش داد ، ماهی بود که یونس را در هفت دریا سیر داد؛ آنکه قومش را انذار داد ، نه از جن بود و نه انس ، مورچه ای بود که با حضرت سلیمان بن داود صحبت کرد؛ آن مکانی که یک بار آفتاب بر آن تابید و دیگر نتابید دریا بود که خداوند حضرت موسی (علیه السلام ) را از آن نجات داد و فرعون و پیروانش را در آن غرق کرد (وقتی دریا شکافته شد آفتاب تابید و بعد از غرق شدن فرعونیان دریا به هم آمده و دیگر آفتاب بر آن نتابید)؛ آن پنج موجودی که در رجم خلق نشدند : حضرت آدم و حوا و عصای موسی و شتر صالح و گوسفندی که عوض حضرت اسماعیل ذبح و قربانی شد ، می باشند .اما جواب آن دوازده تا این است : یک ، خداست ؛ دو تا ، آدم و حوا می باشند؛ سه تا ، جبرییل و میکاییل و اسرافیل است ؛ چهار تا ، تورات و انجیل و زبور و قرآن است ؛ پنج تا ، پنج نماز واجب شبانه روزی می باشند؛ شش ، آن کلام خداست که آسمان و زمینرا در شش روز خلق کرد؛ هفت ، هشت ، قول خداست که می فرماید : ((و یحمل عرش ربک فوقهم یومیذ ثمانیه )) : ((عرش پروردگار تو را بر فراز ایشان در آن روز هشت تن در بر دارند . ))(45)؛ نه ، آن آیات و معجزات بود که موسی بن عمران داشت . اما ده ، آن قول خداست : ((وواعدنا موسی ثلاثین لیله و اءتممناها بعشر)) : ((و وعده کردیم با موسی سی شب و تکیل آن به ده کردیم . ))(46) اما ، یازده قول حضرت یوسف (علیه السلام ) است که به پدرش عرض کرد : ((انی راءیت اءحد عشر کوکبا)) : ((ای پدر به خواب ، یازده ستاره را دیدم ))(47)؛ اما دوازده ، آن کلام حق است به حضرت موسی (علیه السلام ) : ((اضرب بعصاک الحجر فانفجرت منه اثنتا عشره عینا)) : ((ای موسی با عصایت بر سنگ بزن ، پس دوازده چشمه آب از آن ظاهر شد . ))(48)یهودیان از جواب سیوالاتشان خوشحال شدند و عرض کردند : ما شهادت می دهیم که خدا یکی است و پیامبر فرستاده خداست و تو پسر عموی رسول خدا می باشی ؛ سپس رو به خلیفه کردند و گفتند : ما شهادت می دهیم که علی (علیه السلام ) برادر رسول خداست و به این مقام امامت سزاوار است ، و همگی اسلام آوردند
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۱۳
مصطفی خاکساری
بسْم الله الْرحْمن الْرحیمْشخصی نصرانی در کشور روم ، هفت چیز در خواب دید و حضرت علی تفصیل خواب و تعبیر آن را بیان فرمود و او تصدیق کرد .حضرت فرمود : خواب اول : آن بود که ، در خواب دیدی قصری از آسمان ، آویزان است که در آن کرسی ها از طلا نهاده شده و کنیزان و غلامان و فرشهای دیبا در میانش می باشد و اطراف آن قصر را بوزینه ها و خوکها گرفته اند؛ تعبیرش این است : آن ، قصر سلطان ظالم است که در آخر الزمان ، چون مردم زکوه نمی دهند ، اموال مردم را می گیرد و در اطراف سلطان ، ستمکارانی هستند که او را در ظلم یاری می کنند .خواب دوم : آن بود که ، دیدی کرباسی از آسمان ، آویزان است و مردمان آن را پاره می کردند تا این که مقدار کمی باقی ماند؛ تعبیرش این است : آن کرباس مذهب های مختلفه است که در آخر الزمان مردمان به آنها معتقد می شوند و از مذهب باقی نمی ماند مگر به منزله نخی .خواب سوم : دیدی مرغانی از آسمان فرود آمدند و سرهای خود را در زمین نهادند و برگشتند بدون آن که سر داشته باشند؛ تعبیرش این است : که آن مرغان ، اسلام است که باقی نمی ماند از اسلام مگر رسم و شریعت ، و حقیقتش به سوی آسمان رجوع می کند .خواب چهارم : چهار پایانی که مخرج بول و غایط نداشتند؛ تعبیر ، آن بود که توانگران اموال را جمع می کنند و حقوق الهی و زکوه را نمی دهند .خواب پنجم : آن که بیماری را دیدی که سالمان را عیادت کند ، تعبیر ، آن است که مریضان ، فقراء بودند که در نزد اغنیاء حاضر شوند و چیزی از اغنیاء خواهند و آنان چیزی به ایشان نمی دهند .خواب ششم : حوض خشکی را دیدی که نزد آن سبزه زار و بوستانی بود؛ تعبیر حوضهای خشک ، علمایی هستند که به علم خود عمل نمی کنند و بوستان ، مردمانی باشند که از علماء آنچه می شنوند عمل می کنند .خواب هفتم : جامهای سبز را دیدی که در آنها هر چیزی که در دنیا هست در آن دیده می شود؛ تعبیر این است : آن جامهای سبز دنیاست که اهل دنیا آن را می گیرند و سخن از برای دنیا می گویند نه آخرت ، و حال آن که از برای آخرت خلق شده اند .همین که نصرانی این خواب و تعبیرش را از معدن علم ، حضرت علی (علیه السلام ) شنید شهادتین را بر زبان جاری کرد و اسلام آورد .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۲ ، ۰۶:۲۵
مصطفی خاکساری