مصطفی خاکساری

۳۰ مطلب با موضوع «داستان هایی درمورد امیرالمومنین(ع)» ثبت شده است

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْجمعى از یهودیان نزد روحانى بزرگ خود، ((راءس الجالوت )) آمده و از امیرمؤ منان على (ع ) سخن به میان آوردند و گفتند: ((انى مرد، عالم و دانشمند است ، ما را نزد او ببر، تا از او سؤ ال کنیم )).آنها همراه راءس الجالوت به قصد دیدار حضرت على (ع ) حرکت کردند، به آنها گفته شد که آن حضرت ، در خانه اش است ، منتظر شدند تا آن حضرت از خانه آمد.گروه یهودى که در پیشاپیش آنها راءس الجالوت بود، به حضور آن حضرت آمدند، راءس الجالوت گفت  (آمده ایم از شما سؤ ال کنیم .))امام على : آنچه مى خواهى بپرس .راءس الجالوت : پروردگار در چه زمانى بوده است ؟امام : خدا از ازل بوده است بى آنکه پدید آید، و او از ازل بدون چگونگى بوده است ، و همیشه بدون کیفیت و کمیت بوده و هست ، پیش از او چیزى نبوده ، و او پیش از پیش است ، و پایان و نهایت ندارد، و پایان را به او راه نیست ، او پایان هر پایان است )).راءس الجالوت به گروه یهودیان رو کرد و گفت :امضوا بنا فهو اعلم مما یقال فیه (بیائید از اینجا برویم که او(على علیه السلام ) از آنچه درباره اش ‍ مى گویند، دانشمندتر و آگاهتر است )).(۱۷۲)پاسخ امام على (ع ) به سؤ ال دانشمند یهودى (على بنده اى از بندگان محمدص)
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۲ ، ۱۱:۴۴
مصطفی خاکساری
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْحضرت على (ع ) هر روز یک نوبت ، و هر یک نوبت ، به حضور پیامبر(ص ) مى رفت ، پیامبر(ع ) با او خلوت مى کرد، و در هر موضوعى ، على (ع ) را به رموز و اسرار، آگاه مى نمود، و هیچ را از على (ع ) پنهان نساخت ، اصحاب پیامبر(ص ) مى دانستند که پیامبر(ص ) جز با على (ع ) این گونه خصوصى نبود، و غالبا على (ع ) در خانه خود بود، و پیامبر(ص ) نزد على (ع ) مى آمد، و بیشتر همنشینى پیامبر(ص ) با على (ع )، در خانه على (ع )صورت مى گرفت ، و گاهى على (ع ) به پیامبر(ص ) مى رفت ، پیامبر(ص ) زنان خود را از خانه بیرون مى کرد، و تنها با على (ع ) همسخن مى شد، ولى وقتى که پیامبر(ص ) به خانه على (ع ) مى آمد، فاطمه (س ) و پسران فاطمه (س ) (یعنى حسن و حسین ) را از خانه بیرون نمى کرد، على (ع ) هر سوال مى کرد پیامبر (ص ) پاسخ مى داد وقتى که سوالش تمام مى شد و سکوت مى کرد، پیامبر(ص ) آغاز سخن مى نمود، هیچ آیه اى بر رسول خدا(ص ) نازل نشد، مگر اینکه آن را براى على (ع ) خواند، و املاء فرمود، پیامبر(ص ) همه احکام از حلال و حرام ، و امر و نهى گذشته و آینده ، و کتابى که بر پیامبران قبل نازل شد را به على (ع ) آموخت ، على (ع ) همه آنها را به خاطرش سپرد، و حتى یک حرف آن را فراموش نکرد.سپس پیامبر(ص ) دست مبارک خود را بر سینه على (ع ) نهاد و چنین دعا کرد: ((خدایا قلب على (ع ) را از علم و شناخت و حکم و نور، پر کن )).من به آن حضرت عرض کردم : ((اى پیامبر خدا! پدر و مادرم به قربانت ، از زمانى که آن دعا را درباره من کردى ، چیزى را فراموش نکردم ، و آنچه را هم ننوشتم ، از یادم نرفت ، اکنون با این حال ترس آن هست که فراموش ‍ کنم ؟)).پیامبر (ص ) فرمود:((لا، لست اتخوف علیک النیسان والجهل )) (نه ، در مورد تو ترس فراموشى و نادانى ندارم ))(۱۷۱) سخن راءس الجالوت در شاءن على (ع )
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۲ ، ۱۱:۴۳
مصطفی خاکساری
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْمنصور بن حازم مى گوید: به محضر امام صادق (ع ) رفتم ، و عرض کردم : خداوند برتر از آن است که به وسیله مخلوقاتش شناخته شود، بلکه مخلوقات ، به سبب خدا شناخته مى شوند.امام : راست گفتى .منصور: کسى که بداند براى او پروردگارى هست ، سزاوار است بداند که خدا در مورد بعضى از امور، خرسند است و درباره بعضى دیگر خشمگین است ، و خرسندى او جز به وسیله وحى او یا رسول او معلوم نگردد، و کسى که بر او وحى نمى شود، باید در جستجوى کسى باشد که بر او وحى مى شود، که همان پیامبران باشند، وقتى که پیامبران را یافت باید بداند که آنها حجت و راهنما از جانب خدا هستند، و پیروى از آنها واجب است .سپس منصور افزود: من با اهل تسنن چنین مناظره کردم :آیا شما مى دانید که پیامبر(ص ) حجت خدا در میان انسانها بود؟اهل تسنن : آرى این را مى دانیم .منصور: پس از رحلت پیامبر(ص )، حجت و راهنماى مردم کیست ؟اهل سنت : قرآن ، بعد از رسول خدا(ص )، حجت و راهنماى مردم است .منصور: من در رابطه با قرآن ، دیدم تمام فرقه هاى اسلامى ، به آن ایمان دارند، و هر فرقه اى از مسلمین براى غلبه بر فرقه دیگر، به قرآن استدلال مى کند(و آیات قرآن را طبق سلیقه خود، بر عقیده خود تطبیق مى نماید)، از همین موضوع دانستم که قرآن باید داراى قیم (سرپرست و راهنما و تفسیر کننده ) باشد، و آن قیم ، آیات قرآن را هر گونه معنى کند حق است ، بر این اساس به اهل تسنن گفتم :به من بگوئید، قیم و راهنماى قرآن کیست ؟اهل تسنن : راهنماى قرآن ، افرادى هستند مانند: ابن مسعود، عمر، خذیفه .منصور: آیا آنها تمام قرآن را مى دانند؟اهل تسنن : نه .منصور: من هیچکس را ندیده ام که بگوید کسى جز حضرت على (ع )، همه قرآن را مى داند، زیرا هر وقت مطلب نامعلومى به میان آید، آن گوید: نمى دانم ، و این گوید: نمى دانم و… ولى على (ع ) مى گوید: ((من مى دانم ))، از این طریق گواهى مى دهم که على (ع ) قیم و راهنماى حقیقى قرآن است ، و اطاعت او لازم است ، و او حجت خدا پس از پیامبر(ص ) بر مردم است ، و او هر چه در معنى آیات قرآن بگوید حق است .امام صادق (ع ) (شیوه جالب استدلال و بیان منصور را پسندید و به او) فرمود: رحمک الله (خدا تو را رحمت کند))(۱۷۰)پیوند تنگاتنگ على (ع ) با پیامبر(ص )
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۲ ، ۱۱:۴۱
مصطفی خاکساری
بسْم الله الْرحْمن الْرحیمْعلی بن ابی رافع می گوید :من نگهبان خزینه بیت المال حضرت علی بن ابی طالب (علیه السلام ) بودم . در میان بیت المال گردن بند مروارید گران قیمتی وجود داشت که در جنگ بصره به غنیمت گرفته شده بود . دختر امیرالمومنین کسی را نزد من فرستاد و پیغام داد که شنیده ام در بیت المال گردن بند مرواریدی هست . من میل دارم آن را به عنوان امانت ، چند روزی به من بدهی تا در روز عید قربان خود را با آن آرایش دهم و پس از آن بازگردانم . من پیغام دادم به صورت مضمونه (که در صورت تلف به عهده گیرنده باشد) می توانم به او بدهم . دختر آن حضرت نیز پذیرفت . من با این شرط به مدت سه روز گردن بند را به آن بانوی گرامی دادم .اتفاقا علی (علیه السلام ) گردن بند را در گردن دخترش دیده و شناخته بود و از وی می پرسید : این گردن بند از کجا به دست تو رسیده است ؟او اظهار می کند : از علی بن ابی رافع ، خزینه دار شما به مدت سه روز امانت گرفته ام تا در روز عید قربان خود را زینت دهم و سپس بازگردانم .علی بن ابی رافع می گوید :- امیرالمومنین (علیه السلام ) مرا نزد خود احضار کرد و من خدمت آن حضرت رفتم .چون چشمش به من افتاد فرمود :- ((اءتخون المسلمین یا ابن اءبی رافع ؟ ))((ای پسر ابی رافع ! آیا به مسلمانان خیانت می کنی ؟ ! ))گفتم : پناه می برم به خدا از اینکه به مسلمانان خیانت کنم .حضرت فرمود : پس چگونه گردن بندی را که در بیت المال مسلمانان بود بدون اجازه من و مسلمانان به دخترم دادی ؟عرض کردم : ای امیرالمومنین ! او دختر شماست و از من خواست که گردنبند را به صورت عاریه که بازگردانده شود به او دهم تا در عید با آن خود را بیاراید . من نیز آن را به عنوان عاریه به مدت سه روز به ایشان دادم و ضمانت آن را به عهده گرفتم که صحیح و سالم به جای اصلی خود بازگردانم . حضرت علی (علیه السلام ) فرمود :- همین امروز باید آن را پس گرفته و به جای خود بگذاری و اگر بعد از این چنین کاری از تو دیده شود کیفر سختی خواهی دید .سپس فرمود : اگر دختر من این گردنبند را به عاریه مضمونه نمی گرفت ، نخستین زن هاشمیه ای بود که دست او را به عنوان دزد می بریدم . این سخن به گوش دختر آن حضرت رسید به نزد پدر آمده و گفت :- یا امیرالمومنین ! من دختر شما و پاره تن شما هستم . چه کسی از من شایسته تر به استفاده از این گردنبند بود ؟حضرت فرمود : دخترم ! انسان نباید به واسطه خواسته های نفس و خواهشهای دل ، پای از دایره حق بیرون بگذارد . آیا همه زنان مهاجر که با تو یکسانند ، در این عید به مانند چنین گردن بند خود را زینت داده اند تا تو هم خواسته باشی در ردیف آنها قرار گرفته و از ایشان کمتر نباشی ؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۲ ، ۱۰:۵۵
مصطفی خاکساری
بسْم الله الْرحْمن الْرحیمْعبدالله بن یحیی بر امیرالمومنین (علیه السلام ) وارد شد ، صندلی (کرسی ) در برابر آن حضرت بود ، حضرت امر فرمود که بر آن کرسی بنشیند؛ عبدالله نشست ، چیزی نگذشت که چیزی بر سرش افتاد و سرش شکست و خون جاری گشت .حضرت امر فرمود آب آوردند و خون سرش را شستشو داد و فرمود : نزدیک شو به من ؛ آنگاه دست بر شکاف سرش گذارد ، در حالی که عبدالله سخت بی تابی می کرد ، جراحت سر را به هم آورد و بهبود پذیرفت ، گویا شکستگی پدید نگشته بود؛ پس از آن فرمود : ((ای عبدالله ! سپاس خدایی را که قرار داد گرفتاریها را کفاره گناهان پیروان ما در دنیا ، تا در فرمان بردن حق ، سالم بمانند و سزاوار مزد و اجر شوند)) . عبدالله عرض کرد : ((ای امیرالمومنین (علیه السلام ) ! مجازات گناهان ما فقط در دنیاست ؟ )) حضرت فرمود : ((آری ؛ مگر نشنیده ای گفته پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را که فرمود : ((الدنیا سجن المومن وجنه الکافر)) : دنیا زندان مومن و بهشت کافر است )) .خداوند پیروان ما را در دنیا از گناهانشان پاکیزه گرداند به وسیله مصایب و ناراحتیها و به عفو خود ، چنانکه می فرماید : ((ما اءصابکم من مصیبه فبما کسبت اءیدیکم و یعفو عن کثیر)) : آنچه مصیبت می بینید از کردار خود شماست ، و بسیاری از آن بخشش می کند . (57)آن گاه پیروان ما به قیامت وارد شوند و طاعتهای آنان را زیاد کند و لکن دشمنان ما را خداوند در دنیا جزاء دهد به طاعاتشان گرچه وزنی ندارد ، زیرا طاعتشان اخلاص ندارد و چون وارد قیامت شوند ، سنگینی گناهان و کینه هایشان به محمد و آل محمد و یاران واقعی آنان ، بر شانه آنهاست و در آتش فرو روند)) .عبدالله عرض کرد : ((ای امیرالمومنین (علیه السلام ) استفاده کردم و به من آموختی ، اگر به من می فرمودید که چه گناهی سبب محنت مجلس شد ، بسیار نیکو بود که دیگر مرتکب نشوم ؟ ))حضرت فرمود : ((هنگام نشستن ، بسم الله نگفتی ، این مصیبت کفاره گناهت گشت ؛ مگر نمی دانی که پیامبر از جانب خداوند مرا حدیث کرد که خداوند فرماید : هر کاری که در آن بسم الله گفته نشود ، آن کار ناتمام خواهد ماند . ))عبدالله عرض کرد : ((پدر و مادرم فدای شما ! دیگر بسم الله را ترک نمی کنم )) .حضرت فرمود : ((پس تو سعادتمند خواهی گشت )) ! عبدالله عرض کرد : ((تفسیر بسم الله چیست ؟ )) حضرت فرمود : ((بنده چون بخواهد شروع در کاری کند می گوید : بسم الله ، یعنی من به نام این اسم ، این کار را انجام دهم ، پس در هر کاری که به بسم الله ابتداء کند آن عمل مبارک خواهد بود))
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۲ ، ۱۰:۵۴
مصطفی خاکساری
بسْم الله الْرحْمن الْرحیمْروزی علی (علیه السلام ) در شدت گرما بیرون از منزل بود سعد پسر قیس حضرت را دید و پرسید :- یا امیرالمومنین ! در این گرمای شدید چرا از خانه بیرون آمدید ؟ فرمود :- برای اینکه ستمدیده ای را یاری کنم ، یا سوخته دلی را پناه دهم . در این میان زنی در حالت ترس و اضطراب آمد مقابل امام (علیه السلام ) ایستاد و گفت :- یا امیرالمومنین شوهرم به من ستم می کند و قسم یاد کرده است مرا بزند . حضرت با شنیدن این سخن سر فرو افکند و لحظه ای فکر کرد ، سپس سر برداشت و فرمود :نه به خدا قسم ! بدون تاءخیر باید حق مظلوم گرفته شود !این سخن را گفت و پرسید :- منزلت کجاست ؟زن منزلش را نشان داد .حضرت همراه زن حرکت کرد تا در خانه او رسید .علی (علیه السلام ) در جلوی درب خانه ایستاد و با صدای بلند سلام کرد . جوانی با پیراهن رنگین از خانه بیرون آمد حضرت به وی فرمود :از خدا بترس ! تو همسرت را ترسانیده ای و او را از منزلت بیرون کرده ای .جوان در کمال خشم و بی ادبانه گفت :کار همسر من به شما چه ارتباطی دارد : ((والله لاحرقنها بالنار لکلامک ؛ به خدا سوگند به خاطر این سخن شما او را آتش خواهم زد ! ))علی (علیه السلام ) از حرفهایی جوان بی ادب و قانون شکن سخت برآشفت ! شمشیر از غلاف کشید و فرمود :من تو را امر به معروف و نهی از منکر می کنم ، فرمان الهی را ابلاغ می کنم ، حال تو به من تمرد کرده از فرمان الهی سرپیچی می کنی ؟ توبه کن والا تو را می کشم .در این فاصله که بین حضرت و آن جوان سخن رد و بدل می شد ، افرادی که از آنجا عبور می کردند محضر امام (علیه السلام ) رسیدند و به عنوان امیرالمومنین (علیه السلام ) سلام می کردند و از ایشان خواستار عفو جوان بودند .جوان که حضرت را تا آن لحظه نشناخته بود از احترام مردم متوجه شد در مقابل رهبر مسلمانان خودسری می کند ، به خود آمد و با کمال شرمندگی سر را به طرف دست علی (علیه السلام ) فرود آورد و گفت :یا امیرالمومنین از خطای من درگذر ، از فرمانت اطاعت می کنم و حداکثر تواضع را درباره همسرم رعایت خواهم نمود . حضرت شمشیر را در نیام فرو برد و از تقصیرات جوان گذشت و امر کرد داخل منزل خود شود و به زن توصیه کرد که با همسرت طوری رفتار کن که چنین رفتار خشنی پیش نیاید
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۲ ، ۱۰:۵۲
مصطفی خاکساری
بسْم الله الْرحْمن الْرحیمْابوبصیر می گوید :از امام صادق (علیه السلام ) در مورد سوره والعادیات پرسیدم ، امام (علیه السلام ) فرمود : این سوره در ماجرای وادی یابس (بیابان خشک ) نازل شده است . پرسیدم : قضیه وادی یابس از چه قرار بود .امام صادق (علیه السلام ) فرمود :- در بیابان یابس دوازده هزار نفر سواره نظام بودند ، باهم عهد و پیمان محکم بستند که تا آخرین لحظه ، دست به دست هم دهند و حضرت محمد (صلی الله علیه و آله وسلم ) و علی (علیه السلام ) را بکشند .جبرییل جریان را به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اطلاع داد . حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم نخست ابوبکر و سپس عمر را با سپاهی چهار هزار نفری به سوی ایشان فرستاد که البته بی نتیجه بازگشتند .پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مرحله آخر علی (علیه السلام ) را چهار هزار نفر از مهاجر و انصار به سوی وادی یابس رهسپار نمود . حضرت علی (علیه السلام ) با سپاه خود به طرف آن بیابان خشک حرکت کردند .به دشمن خبر رسید که سپاه اسلام به فرماندهی علی (علیه السلام ) روانه میدان شده اند . دویست نفر از مردان مسلح دشمن به میدان آمدند .علی (علیه السلام ) با جمعی از اصحاب به سوی آنان رفتند . هنگامی که در مقابل ایشان قرار گرفتند . از سپاه اسلام پرسیده شد که شما کیستید و از کجا آمده اید و چه تصمیمی دارید ؟ علی (علیه السلام ) در پاسخ فرمود :- من علی بن ابی طالب پسر عموی رسول خدا ، برادر او و فرستاده او هستم ، شما را به شهادت یکتایی خدا و بندگی و رسالت محمددعوت می کنم . اگر ایمان بیاورید ، در نفع و ضرر شریک مسلمانان هستید .ایشان گفتند :- سخن تو را شنیدیم ، آماده جنگ باش و بدان که ما ، تو و اصحاب تو را خواهیم کشت ! وعده ما صبح فردا .علی (علیه السلام ) فرمود :- وای بر شما ! مرا به بسیاری جمعیت خود تهدید می کنید ؟ بدانید که ما از خدا و فرشتگان و مسلمانان بر ضد شما کمک می جوییم : ((ولا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم ))دشمن به پایگاههای خود بازگشت و سنگر گرفت . علی (علیه السلام ) نیز همراه اصحاب به پایگاه خود رفته و آماده نبرد شدند . شب هنگام ، علی (علیه السلام ) فرمان داد مسلمانان مرکبهای خود را آماده کنند و افسار و زین و جهاز شتران را مهیا نمایند و در حال آماده باش کامل برای حمله صبحگاهی باشند .وقتی که سپیده سحر نمایان گشت ، علی (علیه السلام ) با اصحاب نماز خواندند و به سوی دشمن حمله بردند . دشمن آن چنان غافلگیر شد که تا هنگام درگیری نمی فهمید مسلمین از کجا بر آنان هجوم آورده اند . حمله چنان تند و سریع بود ، که قبل از رسیدن باقی سپاه اسلام ، اغلب آنان به هلاکت رسیدند . در نتیجه ، زنان و کودکانشان اسیر شدند و اموالشان به دست مسلمین افتاد .جبرییل امین ، پیروزی علی (علیه السلام ) و سپاه اسلام را به پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم ) خبر دادند . آن حضرت بر منبر رفتند و پس از حمد و ثنای الهی ، مسلمانان را از فتح مسلمین با خبر نموده و فرمودند که تنها دو نفر از مسلمین به شهادت رسیده اند !پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و همه مسلمین از مدینه بیرون آمده و به استقبال علی (علیه السلام ) شتافتند و در یک فرسخی مدینه ، سپاه علی (علیه السلام ) را خوش آمد گفتند . حضرت علی (علیه السلام ) هنگامی که پیامبر را دیدند از مرکب پیاده شده ، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز از مرکب پیاده شدند و میان دو چشم (پیشانی ) علی (علیه السلام ) را بوسیدند . مسلمانان نیز مانند پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم ) ، از علی (علیه السلام ) قدردانی می کردند و کثرت غنایم جنگی و اسیران و اموال دشمن که به دست مسلمین افتاده بود را از نظر می گذراندند .در این حال ، جبرییل امین نازل شد و به میمنت این پیروزی سوره ((عادیات )) به رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم وحی شد :((والعادیات ضبحا ، فالموریات قدحا ، فالمغیرات صبحا ، فاءثرن به نقعا فوسطن به جمعا . . . )) (52)اشک شوق از چشمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سرازیر گشت ، و در اینجا بود که آن سخن معروف را به علی (علیه السلام ) فرمود :((اگر نمی ترسیدم که گروهی از امتم ، مطلبی را که مسیحیان درباره حضرت مسیح (علیه السلام ) گفته اند ، درباه تو بگویند ، در حق تو سخنی می گفتم که از هر کجا عبور کنی خاک زیر پای تو را برای تبرک برگیرند ! ))(
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۲ ، ۱۰:۵۰
مصطفی خاکساری
بسْم الله الْرحْمن الْرحیمْامام حسین (علیه السلام ) فرمود : ((من با پدرم ، علی (علیه السلام ) در شب تاریکی به طواف خانه خدا مشغول بودیم ، در این هنگام ، متوجه ناله ای جانگداز و آهی آتشین شدیم ، شخصی دست نیاز به درگاه بی نیاز دراز کرده و با سوز و گدازی بی سابقه به تضرع و زاری مشغول است .پدرم فرمود : ای حسین ! آیا می شنوی ناله گناهکاری را که به درگاه خدا پناه آورده و با قلبی پاک ، اشک ندامت و پشیمانی می ریزد ؟ او را پیدا کن و پیش من بیاور)) .امام حسین (علیه السلام ) فرمود : ((در آن شب تاریک ، گرد خانه حق گشتم و مردم را در تاریکی ، یک طرف می کردم تا او را در میان رکن و مقام پیدا کرده ، به خدمت پدرم آوردم .حضرت علی (علیه السلام ) دید جوانی است زیبا و خوش اندام با لباسهای گرانبها؛ به او فرمود : تو کیستی ؟ عرض کرد : مردی از اعرابم ؛ پرسید : این ناله و فریاد برای چه بود ؟ گفت : از من چه می پرسی یا علی (علیه السلام ) ! که بار گناهم پشتم را خمیده و نافرمانی پدر و نفرین او اساس زندگیم را درهم پاشیده و سلامتی را از من ربوده است ؟ !حضرت فرمود : قصه تو چیست ؟ گفت : پدر پیری داشتم که به من خیلی مهربان بود ، ولی من شب و روز به کاری زشت ، مشغول بودم و هرچه پدرم مرا نصیحت و راهنمایی می کرد نمی پذیرفتم ، بلکه گاهی او را آزار رسانده ، دشنامش می دادم .یک روز پولی خواستم و در نزد او سراغ داشتم ، برای پیدا کردن آن پول ، نزدیک صندوقی که در آنجا پنهان بود ، رفتم تا پول را بردارم ، پدرم از من جلوگیری کرد ، من دست او را فشردم و بر زمینش انداختم ، خواست از جای برخیزد از شدت درد نتوانست ، پولها را برداشتم و در پی کار خود رفتم ، در آن دم شنیدم که گفت : به خانه خدا می روم و تو را نفرین می کنم ؛ چند روز روزه گرفت و نماز خواند ، پس از آن آماده سفر شد و بر شتر سوار شد و به جانب مکه حرکت کرد و رفت تا خود را به کعبه رساند؛ من شاهد کارهایش بودم ، دست به پرده کعبه گرفت و با آهی سوزان مرا نفرین کرد ، به خدا قسم هنوز نفرینش تمام نشده بود که این بیچارگی مرا فرا گرفت و تندرستی را از من سلب نمود؛ بعد پیراهن خود را بالا زد ، دیدیم یک طرف بدن او خشک شده و حس و حرکتی ندارد .جوان گفت : بعد از این پیشامد بسیار پشیمان شدم و نزد او رفته و عذر خواهی کردم ولی او نپذیرفت و به طرف خانه رهسپار گشت . سه سال بر همین منوال گذشت و همیشه از او پوزش می خواستم و او رد می کرد تا این که سال سوم ایام حج درخواست کردم همان جایی که مرا نفرین کرده ای دعا کن ، شاید خداوند سلامتی را به برکت دعای تو به من بازگردان ، قبول کرد و با هم به طرف مکه حرکت کردیم تا به وادی اراک رسیدیم ؛ شب تاریکی بود ، ناگاه مرغی از کنار جاده پرواز کرد و بر اثر بال و پر زدن او ، شتر پدرم رمید و او را از پشت خود بر زمین افکند ، پدرم میان دو سنگ واقع شد و از تصادم به آنها مرد و او را همان جا دفن کردم ؛ این گرفتاری من فقط به واسطه نفرین و نارضایتی پدرم می باشد .امیرالمومنین (علیه السلام ) فرمود : فریادرس تو دعایی است که پیغمبر به من تعلیم داده است ، به تو می آموزم و هر کس آن دعا ، که اسم اعظم در آن است ، بخواند بیچارگی و اندوه و درد و مرض و فقر و تنگدستی از او برطرف می گردد و گناهانش آمرزیده می شود و حضرت مقداری از مزایای آن دعا را شمرد)) .امام حسین (علیه السلام ) فرمود : ((من از امتیازات آن دعا بیشتر از جوان بر سلامتی خویش مسرور شدم . آنگاه حضرت فرمود : در شب دهم ذیحجه ، دعا را بخوان ، و صبحگاه پیش من آی تا تو را ببینم ؛ و نسخه دعا را به او داده بعد از چندی جوان با شدادی به سوی ما آمد و نسخه دعا را تسلیم کرد . وقتی که از او جستجو کردیم ، سالمش یافتیم و گفت : به خدا این دعا اسم اعظم دارد ، سوگند به پروردگار کعبه ، دعایم مستجاب شد و حاجتم برآورده گردید .حضرت فرمود : قصه شفا یافتن خود را بگو . او گفت : در شب دهم همین که دیدگان مردم به خواب رفت دعا را به دست گرفتم و به درگاه خدا نالیدم و اشک ندامت ریختم ؛ برای مرتبه دوم ، خواستم بخوانم آوازی از غیب آمد : ای جوان ! کافی است ؛ خدا را به اسم اعظم ، قسم دادی و دعایت مستجاب شد؛ پس از لحظه ای به خواب رفتم ، پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را دیدم که دست بر بدن من گذاشت و فرمود : ((احتفظ بالله العظیم فانک علی خیر)) از خواب بیدار شدم و خود را سالم یافتم )) .آن دعایی که حضرت ، تعلیم داد دعای مشلول است که اول آن این است :((اءللهم انی اءسیلک باسمک بسم الله الرحمن الرحیم یا ذالجلال و الا کرام یا قیوم . . . ))
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۲ ، ۱۰:۴۶
مصطفی خاکساری
بسْم الله الْرحْمن الْرحیمْمردی عربی با داشتن یک ناقه (شتر ماده ) به نزد رسول الله آمد و عرض کرد : یا رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلم ) ! این ناقه را می خری ؟ حضرت فرمود : به چند درهم می فروشی ای اعرابی ؟ ! عرض کرد : دویست درهم ، پیامبر فرمود : ناقه تو قیمتش بیش از این است و پیوسته قیمت شتر را زیاد می کرد تا به چهارصد درهم رساند و از اعرابی خرید و پولها را در دامن اعرابی ریخت .مرد عرب مهار ناقه را بگرفت و گفت : ناقه از من است و در هم هم مال من است و اگر تو را بینه و شاهد هست ، حاضر کن .در این وقت ، ابوبکر پیدا شد ، پیامبر فرمود : بیا تا این پیر مرد ، یعنی ابوبکر ، بین من و تو حکم کند ، و ماجرا را برای او نقل کرد . او گفت : قضیه معلوم است که اعرابی شاهد می طلبد و شما باید شاهد بیاوری .در این اثنا عمر نمودار شد و پیامبر فرمود : ای مرد عرب ! حاضری این مردی که به طرف ما می آید بین ما حکم کند ؟ عرض کرد : آری یا محمد (صلی الله علیه و آله وسلم ) ! چون عمر نزدیک آمد ، پیامبرفرمود : تو بین من و این اعرابی قضاوت کن ، گفت : یا رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلم ! سخن خود را بگو . فرمود : ناقه از من و دراهم از برای اعرابی است ، عمر به اعرابی گفت تو ادعای خود را بگو ؟ اعرابی گفت : ناقه و دراهم هر دو از من است ، اگر محمد ادعایی می کند باید شاهد اقامه کند؛ عمر گفت : قول اعرابی درست است و بر صحت کلامش قسم می خورد .پیامبر به اعرابی فرمود : من تو را محاکمه می کنم نزد کسی که به حکم پروردگار عزیز و جلیل بین ما حکم کند ، که ناگاه علی (علیه السلام ) بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم وارد شد .علی (علیه السلام ) عرض کرد : یا رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلم ) ! شما با این مرد در چه واقعه ای صحبت دارید ؟ حضرت فرمود : یا ابااللحسن ! بین من و این مرد عرب قضاوت کن ، علی (علیه السلام ) فرمود : ای اعرابی ! به پیامبر چه ادعا داری ؟ گفت : پول ناقه ای را که به او فروخته ام از او می خواهم .علی (علیه السلام ) از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پرسید : شما چه می گویید ؟ فرمود : من پول تمام ناقه را پرداخته ام ، امیرالمومنین (علیه السلام ) فرمود : ای اعرابی ! آیا رسول خدا راست می گوید ؟ گفت : نه هیچ چیز به من نپرداخته است ، حضرت شمشیر از غلاف کشید و به یک ضربت او را به هتل رسانید . پیامبر فرمود : چرا چنین کردی ؟ عرض کرد : یا رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلم ! من شما را بر اوامر و نواهی خداوند متعال و بر بهشت و جهنم و ثواب و عقاب و وحی خدا تصدیق می کنم ، چگونه می شود که در بهای شتر ماده این اعرابی تو را تصدیق نکنم ؟ من اعرابی را از این جهت کشتم که شما را تکذیب کرد و گفت رسول خدا پول شتر را نداده است .پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : راست گفتی و حکم به حق کردی ولی دیگر به مثل این کار عود مکن ؛ سپس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رو به ابوبکر و عمر نمود و فرمود : حکم خدا این بود که علی (علیه السلام ) قضاوت کرد نه حکمی که شماها کردید
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۲ ، ۱۰:۴۱
مصطفی خاکساری
ابن مسیب نقل کرد که ، عمر بن خطاب می گفت : ((پناه می برم به خدا از مشکلاتی که ابوالحسن ، برای حل آنها نباشد)) . این سخن خلیفه جهاتی داشت ؛ از جمله آنها ، این بود که روزی پادشاه روم به عمر نامه نوشت و از مسایلی پرسش نمود؛ عمر آن سوالات را بر اصحاب عرضه داشت ، اما کسی نتوانست جواب بدهد ، پس به امیرالمومنین عرضه داشت و حضرت فورا جواب سوالات را دادند . این چنین بود : ((این نامه ای است از پادشاه بنی الاصفر به عمر ، خلیفه مسلمانان ، پس از ستایش پروردگار پرسش می کنم از شما مسایلی را که پاسخ آن را مرقوم نمایید :1- چه چیز است که خدا آن را نیافریده است ؟ 2- خدا نمی داند ، 3- نزد خدا نیست ، 4- همه اش دهان است ، 5- همه اش پاست ، 6- همه اش چشم است ، 7- همه اش بال است ، 8- کدام مردی است که فامیل ندارد ، 9 - چهار جنبده که در شکم مادر نبودند کدام است ، 10 - چه چیزی است که نفس می کشد ، روح ندارد ، 11 - ناقوس چه می گوید ، 12- آن رونده کدام است که یک بار راه رفت ، 13- کدام درخت است که سواره ، صد سال در سایه اش راه می رود و به پایانش نمی رسد و مانندش در دنیا چیست ، 14- کدام مکان است که خورشید جز یک بار در آن نتابید ، 15- کدام درخت است که بی آب رویید ، 16- اهل بهشت می خورند و می آشامند و چیزی دفع نمی کنند؛ مانندش در دنیا چیست ، 17- در سفره های بهشت کاسه هایی که در هر یک از آنها غذاهای گوناگون است و آمیخته نمی شوند؛ مانندش در دنیا چیست ؟ 18- از سیبی در بهشت ، دخترکی بیرون می آید در حالی که از آن سیب ، چیزی کاسته نمی شود ، 19- کنیزکی در دنیا مال دو مرد است و در آخرت ، مال یکی از آنان ؛ آن چگونه است ؟ 20 - کلیدهای بهشت چیست ؟امیرالمومنین (علیه السلام ) نامه پادشاه روم را خواندند و در پشت نامه ، جواب را این طور مرقوم کردند :بسم الله الرحمن الرحیم - پس از سپاس و ستایش پروردگار؛ ای پادشاه روم ! بر مطال شما واقف شدم و من به یاری خدا و قدرتش و برکت خدا و پیامبران ، خصوصا محمد صلی الله علیه و آله و سلم آخرین فرستاده خدا ، پاسخ تو را می دهم :1- آن چیزی که خدا نیافریده قرآن است ، زیرا آن کلام وصف خداست و همچنین کتابهایی که از جانب خدا نازل شده است ، حق - سبحانه - قدیم است و صفاتش هم قدیم است .2- آن چیزی که خدا نم داند آن است که شما نصرانیان می گویید : خدا را زن و فرند و شریک است ؛ خدا فرزندی نگرفته و با او خدایی نیست ، نه والد است و نه مولود .3- آن چیزی که نزد خدا نیست ظلم است ، پروردگار به بندگان ، ستمکار نیس .4- چیزی که همه اش دهان است ، آتش است ؛ در هر چیزی افتد ، می خورد .5- چیزی که همه اش پاست ، آب است .6- چیزی که همه اش چشم است ، خورشید است .7- چیزی که همه اش بال است ، باد است .8- آن کس که فامیل ندارد ، آدم است .9- آن چهار جنبنده که در شکم مادر نبودند عصای موسی ، قوچ ابراهیم ، آدم و حوا می باشند .10- آنکه بی روح است و نفس می کشد ، صبح است ، خدای تعالی فرمود : ((والصبح اذا تنفس )) (28) : ((سوگند به صبح آنگاه که نفس می کشد)) .11- ناقوس می گوید : ((تق ، تق ؛ حق ، حق ، آهسته ، آهسته ؛ عدالت ، عدالت ؛ راستی ، راستی ؛ دنیا ما را فریب داد و در هوس انداخت ؛ دنیا دوره به دوره سپری می شود؛ نمی گذرد روزی مگر که سست می کند از ما پایه ای ، مردگان ما را خبر دادند که از این سرا کوچ می نماییم ، پس چرا ما اینجا را برای خود وطن گرفته ایم ؟ ))12- آن رونده که یک بار راه رفت کوه سیناست ، میان آن کوه و زمین مقدس (مسجد اقصی ) چند روزی راه بود ، بنی اسراییل که به فرمان موسی (علیه السلام ) آهنگ آن سرزمین داشتند نافرمانی کردند ، خدا از آن کوه پاره ای برکند و دو بال از نور برایش قرار داد و بر بنی اسراییل که در بیابان راهپیمایی می کردند سایبان شد و برابر سر آنان سیر می نمود ، چنانکه خدا در قرآن فرموده است : ((و چون کوه را از جا برکندیم و مانند سایبان بر سرشان قرار دادیم و آنان گمان کردند بر سرشان می افتد . ))(29) و موسی بنی اسراییل را گفت : چرا نافرمانی می کنید ، دست از نافرمانی بردارید وگرنه کوه را بر سرتان می افکنم ، چون توبه کردند کوه به جایش برگشت .13- درختی که سواره ، صد سال در سایه اش راه می رود و به پایانش نمی رسد ، درخت طوبی است و آن سدره المنتهی است که در آسمان هفتم است ، به سوی آن درخت ، اعمال بنی آدم بالا می رود و آن از درختهای بهشت است ، هیچ کاخی و خانه ای در بهشت نیست مگر شاخه ای از شاخه هایشدر آن آویخته و مانندش در دنیا خورشید است ، خودش یکی ست و پرتوش در همه جاست .14- مکانی که خورشید جز یک بار در آن نتابید ، زمین دریایی است که بنی اسراییل از آن عبور کردند و فرعونیان در آن غرق شدند ، در آن هنگام که خدا برای موسی (علیه السلام ) آن دریا را شکافت و آب ، مانند کوهها روی هم ایستاد و زمین دریا به تابیدن خورشید ، خشک شد سپس آب دریا به جایش برگشت .15- درختی که بی آب رویید ، درخت یونس پیغمبر است و آن معجزه ای بود که خدای تعالی فرمود : ((و اءنبتنا علیه شجره من یقطین )) : ((بر سرش درختی از کدو رویانیدیم . ))(30)16- غذا خوردن اهل بهشت که می خورند و چیزی دفع نمی کنند ، مانندش در دنیا ، بچه است در شکم مادر ، از نافش می خورد و دفع نمی کند .17- غذاهای گوناگون بهشتی که در یک کاسه است و آمیخته نمی شود ، مانندش در دنیا تخم مرغ است که سفیده و زرده آن آمیخته نمی شوند .18- دخترکی که از سیب بهشتی بیرون می آید مانندش در دنیا ، کرمکی است که از سیب بیرون می آید و سیب تغییری نمی کند .19- کنیزکی که در دنیا مال دو مرد و در آخرت مال یکی است ، مانند درخت خرمایی است که در دنیا به شرکت مال مومنی مانند من و کافری مانند توست و آن در آخرت برای من است نه برای تو؛ زیرا در آخرت ، آن درخت در بهشت است و تو داخل بهشت نمی شوی .20- کلیدهای بهشت ، ((لااله الا الله )) و محمد رسول الله )) است )) .ابن مسیب گفت : چون قیصر روم ، جواب سوالات را خواند گفت : این سخن بروون نیامده جز از خاندان نبوت ، سپس پرسید : پاسخ این سوالات را چه کسی داده است ؟ گفتند : از پس عموی محمد صلی الله علیه و آله و سلم است .قیصر روم برای امیرالمومنین نامه ای نوشت : ((سلام علیک ؛ پس از سپاس پروردگار ، بر پاسخهای شما واقف شدم و دانستم که شما از خاندان نبوت هستید و به شجاعت و علم ، متصف می باشید ، من خواهانم که دینتان را برای من شرح دهید و حقیقت روحی را که خدا در کتابتان گفته است برای من بیان نمایید ((یساءلونک عن الروح قل الروح من اءمر ربی )) ؛ ((از روح پرسش می کنند بگو روح از امر پروردگار من است )) . (31)امیرالمومنین (علیه السلام ) در جواب قیصر ، نوشت : ((پس از سپاس و ستایش پروردگار ، روح نقطه ای است با لطافت و پرتویی است با شرافت که از ساختهای آفریننده اش و قدرت پدید آورنده اش می باشد ، از گنجینه های مملکتش او را بیرون آورده و در نهاد بندگانش نهاده ، پس روح تو پیوندی است با او ، و نزد تو امانتی است از او ، هرگاه گرفتی آنچه نزد او داری ، می گیرد آنچه نزد تو دارد))
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۲ ، ۱۰:۳۷
مصطفی خاکساری